در سومین غروب از ماه مبارک، به دعوت یکی از امامان جماعت، برای نماز مغرب و عشاء به مسجدی در حاشیه شهر رفتم.
چند قدم مانده به مسجد، سگی ابرش و لَنگ را دیدم که سه پسربچهی غریوان، با چوب و سنگ و کینهی مخصوصِ کودکان، هَرا هَرا کُنان دنبالش میدویدند. از همان صحنههایی که در تمام عمرم کمابیش دیدهام.
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
تاريخ: شنبه
3 تير
1396 ساعت: 7:10